من،
جهانِ دیگری دارم!
به
نامِ
تو
؛
چرا توی تنظیمات وبلاگ، قسمت تنظیمات کلی و قسمت تاریخ و زمان، بای دیفالت ۲۶ دی ماه آخه؟ الان متوجهش شدم و یاد روزی افتادم که گفتی برات خاطره شد و هیچوقت فراموش نمیکنی!
بهانهی تو را میگیرد دلم...
صبح، یکبار،
ظهر، یکبار،
و شب... هزار و یک بار؛
زیاد بنویسم، نمیخوانی...
کم بگویم، همه را میدانی!
اما
من
جایی میانِ نخواندن
و
دانستنت
تو را دوست دارم؛
هرگز
نفهمیدم
چرا
سرنوشت، تو را به من رساند،
اما
فرصتی برای زندگی با تو نداد؛
بماند
که ندارمت،
بماند
که هنوز دلم برایت تنگ است،
بماند
که تکهای از تو، در من مانده،
بماند
که شبها بیقرارت میشوم،
بماند
که هنوز دلم میخواهدت،
بماند
که هنوز وقتی باران میبارد، صدایت در گوشم میپیچد،
بماند
که نمیتوانم از ذهنم بیرونت کنم،
همهی اینها... بماند در دلم!
تو، فقط خوب باش، همین کافیست؛
کرگدن، زورش به همه میرسه ـها