هر جا گفتم ماهِ خوشگلِ خودم
بدون تویی منظورم
من واست دیوونم، تمامِ آدمای شهر اینو میدونن
بغل تو
تنها جاییئه که توش آرومم...
هر جا گفتم ماهِ خوشگلِ خودم
بدون تویی منظورم
من واست دیوونم، تمامِ آدمای شهر اینو میدونن
بغل تو
تنها جاییئه که توش آرومم...
. . . و بین صفحه های مجازی، جایی هست که همیشه با تردید سر میزنی بهش،
جایی که یکی از خودش مینویسه، و زندگیش،
اتفاقات و کارای روزمرهای که انجام داده،
دلتنگیاش، رویاهاش، کاش و اما و اگرهاش،
عاشقی و محبت کردناش، دوست داشتن و حسرتاش؛
× و منی که سهمی از نوشتههاش ندارم...؛
افسردگی هم عجیبه واقعاً!
یه روزِ آروم رو سپری کردی، شب شده، دراز کشیدی روی تخت،
داری توی مجازی بالا پایین میکنی صفحهها رو که یهو ناراحتی بیخ گلوت رو میگیره!
توو اون لحظه آدم دوس داره داد بزنه ولم کن پدرسگ... بذار زندگیمُ بکنم؛
توى فقه و اخلاق واژه اى هست بنام استدراج، فارسيش ميشه درجه درجه كردن،
به زبون ساده ميگن خدا بخواد با كسى قهر كنه يهو ولش نميكنه، درجه به درجه ازش دور ميشه، يواش يواش رهاش ميكنه،
كارى كه آدم با آرزوهاش ميكنه
بارها دلم خواسته به کسانی بگم: «تو چطور تونستی دلتنگ دوستیمون نشی!؟»
اما نگفتم،
چون میترسیدم بشنوم: «به راحتی!»
عاشق شدن پسرا بدتر ئه،
خیلی بدتر ئه؛
پسر به آینده فکر میکنه،
به این که خونه چی؟ ماشین؟ کار؟
میتونم خوشبختش کنم؟
با کسی دیگه خوشبختتر نمیشه...؟
در حقیقت، چیزی به اسم فراموشی وجود نداره،
عادت کردن هست،
تحمل کردن هست،
اما فراموش کردن نیست!
لحظهای نیست که بهت فکر نکنم؛
معاصر تو هستم،
نمیدونم این بزرگترین خوششانسیِ منئه
یا بزرگترین بدشانسی؛
برای هیچکس آنقدرها مهم نیست که تو تا چه اندازه غمگینی و داری لابلای نقاب آرامش و سکوتت چقدر رنج میکشی.
انسانها فقط چهرهی خندان و روی گشادهی تو را میخواهند. برای هیچکس تحمل یک چهرهی گرفته و یک حال نگران، منفعتی ندارد. انسانها معمولا در روزهای آسانی کنار تو میمانند، روزهای سخت، آدمهای سخت و دوستان سخت و رفیقهای سخت میخواهد...
ولی تو آدمها را دوست داشته باش، حتی اگر برای هیچکدامشان اهمیتی نداشته باشد که تو درست همین لحظه که آرام و خونسرد مقابلشان ایستادهای، در اعماق کدامین پرتگاه اندوه، داری دست و پا میزنی؛
با ماشین وارد گاراژ خانه شد. درِ گاراژ را بست. و به اندازهٔ سه ترانه در ماشینِ خاموش نشست. با خودش فکر کرد: اندوه گاهی به شکلِ «نشستن در ماشینِ خاموش» است، به شکلِ «جایی نرفتن».
زندگی
چیزی نیست جز:
روایت دویدنهای مداوم،
شادیهای کوتاه،
غمهای عمیق
و البته مرگ؛
یه جاهایی مجبوری بزرگ شی،
قبول کنی وقتِ بعضی کارها دیگه گذشته،
بعضی حرفا دیگه نباید حساسیت ایجاد کنه،
بعضی آدما دیگه لزومی نداره براشون وقت بذاری و برات مهم باشن؛
باید بتونی یه دایره دور خودت بکشی،
خلوت خودت رو حصار بکشی،
یه استکان چای پهلوت باشه،
یه میز کار،
و خودت، که یاد گرفتی شعاع دایره رو کمتر کنی...؛
تلخ ئه
ولی روزی که میفهمی هیچ دوست و رفیقی همیشگی نیست،
خودش یه پله رشد حساب میشه؛
به جاش میفهمی تاریخ انقضای خانواده خیلی بیشتر از چیزی ئه که فکرش رو میکردی؛
کرگدن، زورش به همه میرسه ـها