خیلی دلم تنگه برات...
ای دوست! دست حافظ تعویذ چشم زخمت
یا رب ببینم آن را در گردنت حمائل
× آرزوی بغل کردن رو ملیح تر از این میشه گفت؟
ای دوست! دست حافظ تعویذ چشم زخمت
یا رب ببینم آن را در گردنت حمائل
× آرزوی بغل کردن رو ملیح تر از این میشه گفت؟
اینکه فراموشش کردهای، کافی نیست!
باید فراموش کنی که فراموشش کردهای؛
•| لايكفيك أن تنساها! يجب كذلك أن تنسى أنك نسيتها |•
بورخس میگه هرکس فقط دوبار در روز میتونه آزادی واقعی رو تجربه کنه،
یکبار ظرف آخرین دقایق قبل از خواب
و یکبار هم توی اولین دقایق بعد از بیداری،
درست همون لحظاتی که آدم از زمان خالی میشه و دیگه هیچی رو بجا نمیاره،
فقط توی همون دقایق کوتاهه که همهچیز دقیقا همونجوریه که واقعا هست،
اما به محض اینکه حافظه برگرده، به محض اینکه بفهمی هیچی از دیروز دست نخورده، به محض اینکه یادت بیاد کجای زندگی وایسادی و به محض اینکه بدونی یکساعت دیگه باید کجا باشی،
اونوقته که دیگه نه آفتاب آفتاب ئه و نه آسمون آسمون،
و همهچیز دوباره میشه همونی که همیشه بود؛
آقا من یکم تحقیق کردم ببینم یک مرد از زندگی چی میخواد واقعاً؟
«هیچی»
یعنی در نهایت میخواد برسه به هیچی.
هر مردی در نهایت دوست داره به یه جایی برسه که هیچ کاری نکنه.
به هیچی فکر نکنه.
یعنی اصلا تمام تلاش روزانش برای رسیدن به همین هدفه؛
نگاه كردن به تو آرامش است،
پس آغوشت چگونه است؟
•| النظر فيك إرتواء فكيف عناقك؟ |•
در زندگی گاه و بیگاه لحظاتی از راه میرسه که برای حفظ چیزی و یا ادامه دادنش باید یک دقیقه بیشتر صبور باشی، یک دقیقه بیشتر ساکت بمونی، و یا یک دقیقه دیرتر عصبانی بشی،
مسخرهست
اما گاهی به شکل ناجوانمردانهای همهی نجات یا ویرانی بسته به همون یک دقیقهست،
و ممکنه حکمتی که میگن همین باشه،
رسیدن به قدرتی که همیشه و هرجا و در هر آستانهای، بتونی فقط یک دقیقهی دیگه هم تحمل کنی؛
جدی دقت کردین آدما فقط بدیها رو میبینن؟
مثلاً همه به چراغ راهنمایی میگن چراغ قرمز!
اومدنت توی زندگیم، مثل پیدا کردن چراغ جادو بود وسط بیابون:
نمیدونستم باهاش چیکار کنم!
کرگدن، زورش به همه میرسه ـها