کجای جهان دورتر است؟
آن جا که تویی،
یا این جا که منم . . . ؟
به چه چیزِ تو انقدر وابسته شدم؟!!!
به چشمانت،
که مرا نگاه نمیکنند؟
یا
به قلبت،
که مال من نیست؛
آبانت مبارک . . . !
× اگر برای ابد، هوای دیدن تو، نیفتد از سر من... چه کنم؟
نمیدانم چطور جویای احوالت شوم؛
تمام بستر فضای مجازی را گشتهام،
نه برای پست یا عکسی خاص!
فقط شاید، فقط شاید،
درزِ دیوارِ اتاقت را ببینم در یک استوری،
تا بدانم:
هستی!
باز هم با خودم کلنجار میروم
بر سر این احساساتِ بیاسم!
نمیدانم نامش چیست،
اما عجیب،
در من خانه کرده؛
تو
زیباترین حزنِ من بودی،
عزیزترین زخمِ من بودی،
و دلخواهترین رنجم...
اینکه با افعالِ گذشته از تو یاد میکنم، غمانگیزترین شکلِ انقراض است که برگزیدهام؛
دلم برای صحبت کردنامون تنگ شده،
دلم برای لبخندامون تنگ شده،
دلم برای شوخیامون تنگ شده،
اما
بیشتر از همه
دلم
واسه خودت
تنگ شده...
کرگدن، زورش به همه میرسه ـها